تبليغاتX
کویر انارک
تقديم به مادران عزيز ي كه  با آموزاندن گويش محلي به فرزندان خود ، حفظ هويت مي كنند و ميراث فرهنگي گذشتگان را زنده نگاه مي دارند.

مادر! اي  مهر آسماني من               مادر! اي عشق جاوداني من

مادر ! اي تكيه گاه  زندگيم               حامي   و   سر پناه   زندگيم

نشود   هيچگه   فراموشم               لاي لايي  كه رفته  در گوشم

در همه كار  رهنماي  مني              كفر هم مي شود خداي مني 

عشق وشور تو پشتوانه ي من        خاطراتت  چراغ   خانه ي  من

از نگاهت  نگاه   مي خنديد              گريه  هم  زاشتباه  مي خنديد

نازشت از پي بهانه ي من              بوده  از  كودكي  ترانه ي  من

گهر  پر  بهايي   اي   مادر              هر غمي  را  دوايي  اي  مادر

گر نه ياد تو بود  در دل من              غم  و  اندوه  بود  حاصل  من

حسرت با تو يك نفس بودن            لحظه اي  در  كنارت  آسودن

بوسه از باغ گونه ات چيدن            بر  چروكش  گذشته  را  ديدن

راستي مانده است بر دل من        دل من گشته است مشكل من

مادرم! كوچه با تو الفت داشت       زين سبب هر كه گام بر مي داشت

عشق مي گفت مادر آمده است    مهر  تابان   خاور   آمده   است 

سخنت  جوهر  گزينش  بود          خنده ات  نقش  آفرينش  بود

چقدر خوب  و  با صفا  بودي          من ، تو  بودم  تو  نيز ما بودي 

هست در خاطرم كه در خردي       سوي مكتب مرا چو مي بردي 

اشكت از هردو چشم جاري شد    رخت  از  اشك  آبياري  شد

عقل ديوانه ي صفاي تو بود          باغ  فردوس  زير  پاي  تو  بود

مادر اي مادر فرشته خصال           اي تو را معرفت به  حد كمال 

بر سرم تاجي  از  رياحيني         خوشه ي    تابناك    پرويني

كهكشاني فروغ خورشيدي         خرمن  ماه  و  چنگ ناهيدي

پرگشوده   هماي   اقبالي          كعبه ي    آرزو   و    آمالي

دلنوازي  عزيز  و  دلبندي            بر  لب   كاينات   لبخندي

ير زمين پرخروش دريايي            كيستي؟چيستي؟ معمايي 

+ نوشته شده توسط محمدعلی ابراهیمی انارکی در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 و ساعت 19:13 |
                                          مادر،فرشته ي مهر

افرشته ي  مهر  دوش  تا  صبح                   لبخند  به  لب   برابرم   بود

لبخند    لبش   به   يادم    آورد                   آن روز  كه  يار  و  ياورم بود

دستش  كه  مدام  كار مي كرد                   گر  بسته  نبود بر سرم بود

در     گرمي      آفتاب     مرداد                    او بود كه سايه گسترم بود 

هرگه كه مريض و خسته  بودم                    بيدار    كنار    بسترم   بود

در    بازي     كودكانه ي    من                    گه   ياور   و  گاه  داورم  بود

تا ديده ي خويش مي گشودم                    خورشيد   منير   خاورم بود

شب ها كه ستاره مي شمردم                  تابنده ترين     اخترم     بود

اين      شعر    بلند    افرينش                    از   روز   نخست  از برم بود

زيبايي     جاودانه اش      بود                    چيري كه هميشه باورم بود

بهتر  ز  فرشته   بود  زين روي                    مي خواستمش كه مادرم بود

                                                                              نارُسينه- آذر 1373


+ نوشته شده توسط محمدعلی ابراهیمی انارکی در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 و ساعت 8:51 |
درِ دو لنگه ي چوبي  خانه كه گذشت زمان بين تخته هايش فاصله انداخته ، نيم باز افتاده است .كوبه ي مردانه ي زنگ زده اش با حلقه اي آهنين به گل ميخي تكيه زده و كف دستي از در چوبي را خراشيده است. صداي برخورد كوبه به در ، كر و نالش گونه است و كسي را در اندرون متوجه خود نمي كند. گل محمد با گفتن ياالله در آستانه ي اتاق  زمستاني كدخدا ظاهر مي شود.  اتاق رو به آفتاب مغرب و  خشتي است . با طاقچه و رف و سقف  طاق و چشمه  با مختصر روشنايي  كه از قاب شيشه ي غبار گرفته  به داخل راه پيدا مي كند. كدخدا كنار منقل برنجي مملو از آتش زغال بادام كوهي نشسته و استكان چاي سنگينش را كه تكه اي نبات يزدي در آن انداخته است به هم مي زند.

" ارباب !گله ي لودري فردا بر مي گردد،دمدماي اذان مغرب. مردم منتظر باشند. ياقر سفارش كرده كه جار بزنند و مردم را خبر كنندتا گوسفندي بي صاحب نماند." كدخدا استكانش را كه اينك خالي شده كنار سيني زير منقل مي گذارد و بي آنكه چيزي بگويد با اشاره ي دست او را دعوت به نشستن و نوشيدن يك استكان چاي مي كند. اصرار و انكاري در كار نيست، كدخدا رسته از كار ناكرده و گل محمد خسته از مسافت پيموده ، چرا چاي نخورد، او كه بهاي چايش را پيشاپيش پرداخته است. لحظه اي سر پا مي نشيند و  استكان چايش را با دو هرت سر مي كشد و به جعبه ي سيگار هماي بيضي كدخدا چشم مي دوزد. كدخدا، با گل كوچك آتشي كه بر سر انبر خوش نقش خود دارد دو نخ سيگار آتش مي زند .اين بخشندگي دور از انتظارش گل محمد را راضي مي كند تا بگويد كه به تازگي زغال سوزانده و سهم او راپس از سرگشايي چاه زغال خواهد داد. كدخدا ته مانده ي آب داخل تنگ برنجي را در سماور خالي مي كند و تنوره اش را با چند گل درشت آتش گرم نگه مي دارد.

"بيابان تعريفي دارد؟" 

"گل به گل است  ، يك جا ياران  گرفته  يك جا نگرفته اما دير نشده  باقر مي گفت امسال  ديگر جو نمي چرانيم ، اميد خدا ، بهار سالي مي شود و گوسفندان دو قلو مي زايند."  

نگاه كدخدا بر چهره ي گل محمد مي ماسد."چرا دوقلو؟"

"تو ترسالي گوسفند پرزور مي شود و جفت بچه مي آورد." اين را مي گويد و از اتاق بيرون مي آيد تا به سراغ جار چي برود همان كه محمد نام دارد و اهل ارديب است با قامتي متوسط و پرگوشت . سري طاس و صدايي رسا. 

+ نوشته شده توسط محمدعلی ابراهیمی انارکی در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 و ساعت 0:3 |
بازگشت گله 

گل محمد،دستيار باقر، وقت اذان ظهر وارد آبادي مي شود.او  آورنده ي پيغامي است كه بايد همان روز به آگاهي مردم برسد. هيكل چهارشانه اش هنگام راه رفتن كمي لرزش بر مي دارد.خودش مي گويد علتش شستگي استخوان ساق پا در كودكي بوده كه خوب جوش نخورده است..شال كمر و پاپيچ پايش كه از پشم گوسفند است و خود بافته حكايت از هنر مندي او دارد. پاپوش تخت لاستيكي اش روي خاك نرم كوچه اثر مي گذارد و خط سيرش را مشخص مي سازد. يك قبضه از موي به همريخته و شانه نخورده اش از زير كلاه تا روي پيشاني پايين آمده و با ابروان پر پشتش گره خورده است. چوب دستي اش را حمايل شانه كرده و سرمشك خالي از آبش را به آن آويخته است. دو بند توبره اش كه از موي بز يافته شده روي سينه اش با تكه چوبي يه هم تابيده شده و خيالش را از بابت باز شدن راحت كرده است. در هر گذري به يكي دو آشنا مي رسد اما، چاق سلامت هايش با آن ها كوتاه و زودگذر است. يك راست به خانه ي كدخدا مي رود. او را خوب مي شناسد . وقتي مشمول گيرها مي آمدند،كدخدا آدم مي فرستاد تا  گل محمد يا معرفي خود تكليفش را روشن كند.اما نه پدر و نه مادر او هيچكدام به اين كار رغبت نشان نمي دادند. رفتن به سربازي،گرفتن ورقه ي كفالت يا مريضي و غيبت و فراري شدن  يكي از راه هاي تعيين تكليف بود.ايستايي سرباز يگيران ده دوازده روز در آبادي به درازا مي كشد. در اين فاصله هر كس به سن اجباري رسيده باشد دو سه شب را بايد در محبس سرباز بگيران در خانه اي در كوچه ي يعقوب يا يالاخانه اي در مجاورت كاروانسراي حاج محمدعلي حاج حيدر به سر  بَرَد تا مگر معتمدي سفارش كند يا پيرزني گوژپشت به جاي مادرش جازني كند و او ورقه ي كفالت بگيرد يا پاكتي محتوي 5 اسكناس بيست ريالي مايه گذاشته شود و پرونده تا سال ديگر بايگاني گردد. اما گل محمد حتي يك شب هم در طول چندين سال كه سرباز بگيرها در آبادي مستقر مي شدند طعم محبس را نمي چشد. پدرش با بردن يك لنگه زغال بادام كوهي به در خانه ي كدخدا پسر را از حضور در سربازخانه ي موقت معاف مي كند.   

گل محمد غرق در افكار دور ودراز خود به خانه ي كدخدا مي رسد. درِ دولنگه اي چوبي خانه ... 

+ نوشته شده توسط محمدعلی ابراهیمی انارکی در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 22:48 |
گوسفندان تخم ريزش ده دوارده چپش  درشت استخوان هستند ، همه قبراق و سرحال، بيشتر دو بُر تا سه بُر . طبق يك سنت قديمي ، ماده ها را رو به قبله نگاه مي دارد  و نرها كه اينك قربي دارند بر سرشان نقل و نبات مي ريزد و در شاخ هايشان انار ترش فرو مي كند تا شور و هيجانشان بيشتر شود. دود كردن اسپند و كندر هم جزو مقدمات كار است. تكليف بزهاي ماده در همان هفته ي اول معلوم مي شود. اگر ترسالي باشد كاپوها هم بي نصيب نمي مانند با آن كه هنوز به سال نرسيده اند. به ندرت بزي قِصّر در مي رود، اگر چنين باشد ديگر جايش در گله ي لودري نيست، پير باشد پروار مي شود براي پلو عيد و جوان باشد به گله داران آشنا سپرده مي شود تا سال ديگر كه همين آش است و همين كاسه. مستي نر ها كه فروكش كند ماده ها كه جاي خود دارند باقر هم نفس راحتي مي كشد. اينجا ديگر اختيار با او ست و شرايط جوي كه چه مدت در بيابان بماند،يك ماه يا بيشتر.

+ نوشته شده توسط محمدعلی ابراهیمی انارکی در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 و ساعت 22:17 |
چوپان گله ي لودري

اگر جوينده يابنده نشد اول به سراغ محمد آبكش مي رود .مردي است ميان سال و چهارشانه. اهل ارديب است و چند سالي است به انارك آمده .آبياري چند باغچو را به عهده گرفته و ناني مي خورد حلال با زن و فرزندانش در يك اتاق سه در چهار ،زير پاي حسينيه  كه از زبيده دختر باقر اجاره كرده است ماهيانه بيست ريال . او در قبال دو ريال از پلكان بالاخانه ي محمد حسين ناظر كه بلندترين نقطه در انارك است بالا مي رود و جار مي زند .صدايش رساست و به گوش همه مي رسد.

دومين نفري كه از او احوال بز گمشده را مي گيرند باقر است. او چوپان گله ي لودري است و جوابگوي مردم. شصت و اندي سال از عمرش گذشته. ابروان پرپشتش بر گودي چشمانش سايه انداخته و موهاي سفيد و سياهش از زير كلاه نمدي مشكي اش كه نخ و سوزني در آن فرو برده بيرون زده است .محاسن سفيد و بلندش ،پنج شش سال عمر او را افزونتر نشان مي دهد اما  جست و خيز و همگردي اش خلاف اين نظر را ثابت مي كند. خوش حالت است و بجوش با مردم. بچه هايش از آب و گل در آمده اند پسر و دختر. نوبت سه بچه ي آخر كه شد مادرشان رفت. بيماري اش قولنج بود ،اين را همسايگان مي گويند. پير مرد سختي مي كشد اما به روي خود نمي آورد. دخترانش قوت و غذاي اورا فراهم مي كنند ، نرگس، فردوس  و آن ديگري كه بچه سال است و شهربانو نام دارد . يكي از پسرانش، آمحمد، گاهي دست كمكش مي شود،يه ويژه در اسفند ماه، زمان زايمان گوسفندان. وقتي از باقر مي پرسند" گله بُر نخورده  چند تا بز نيستند؟"كلاهش را بر مي دارد آن را با دست مي تكاند و با تبسم مي گويد "كولوتُم گُ نَنيَيِن " كلوت كه نبردمشان ،همواري رفتم، در همواري هم كه گله بر نمي خورد، جك و جانور هم كه در بيابان نداريم ،لابد يكي جمع و جورشان كرده ،فردا معلوم مي شود" او عمري را در اين كار گذرانيده، بهار و تابستان پاييز و زمستان . بيابان را مي شناسد ،مثل كف دست،گوسفندان را هم. بز گازر از مهدي ابراهيم است و بز منگوله گوش از حسين ابوالقاسم . اواخر شهريور و اوايل مهر گوسفندان را از آبادي مي برد تا به اصطلاح چوپان ها تخمي ول كرده ياشد.

+ نوشته شده توسط محمدعلی ابراهیمی انارکی در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 و ساعت 1:12 |
" من خودم امروز باقر را ديدم كه گوسفندان را به طرف اسماعيلان مي برد ." 

مهدي كوتاه نمي آيد  "پس اين گله ي سلمان بوده."

بچه ها مي زنند زير خنده. 

غلام حسين  پنهاني تخمه ي آفتابگردان مي خورد. عباس علي كنارش ايستاده و آهسته به شانه اش مي زند " تانِم يَك دُنُش ." (1)

جمله اش را آهسته ادا مي كند ،مي خواهد ديگران بو نبرند. اما غلام حسين يا متوجه نمي شود يا محلي نمي گذارد. عباس علي كه از كم محلي غلام حسين لجش مي گيرد صدايش را بلند تر مي كند "خُي تويي يا ." (2)  

و بي معطلي دست در جيب او مي برد تا سهمش را بردارد. غلام حسين مچش را مي گيرد و به شدت فشار مي دهد.خسرو تماشاگر صحنه است. او كلاس دوم را مي خواند ، درسش نمونه است و رفتارش هم. "شيدِ دوتاش" (3) خسرو مي گويد. 

صداي زنگ چند گوسفند جلو دار و  پيدا شدن چند ميش تازه زاييده ار كنار برج، بچه ها را جا كن مي كند.مرد وزن ، كوچك و بزرگ به طرف گله هجوم مي برند. بزهاي بومي راه به آغل خود مي برند و به دو براي خوردن كاه تليت مخلوط با آرد جو وارد دروازه مي شوند. اما، آنها كه غريبند اگر صاحبانشان به سراغشان نيايند وا مي مانند. براي شناخت بهتر حيوان شاخش را با گِل سور رنگ مي كنند. يا بر پشتش پارچه اي مي دوزند و نام صاحبش را بر آن مي نويسند. با اين حال ، هميشه چند بز جوان ناآشنا در كوچه ها سرگردانند. قبل از تاريكي شب صاحبانشان ردشان را مي گيرند بچه ها جار مي زنند " كي يَك بز زيياتيش يا كَرته  هُي." (4) 

يكي از آنها غلام حسين است .عباس علي به كمكش مي رود و بز گمشده را در محله ي قافله گاه پيدا مي كنند.

-----------------------------------------------------------------------------------------

1-ببينم چند تا دونه شا                      (2)با تو هستم

(3) به او بده چند تا دونه                   (4)كي بز اضافي  نگهداشته  

+ نوشته شده توسط محمدعلی ابراهیمی انارکی در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 و ساعت 0:11 |
3

احمد مهراز را كه همان چوب بلند با شد از سرگروه مي گيرد و آتش را به هم مي زند. خسرو اين را خوش ندارد ، اعتراض مي كند و  مهراز را از او مي گيرد. مفهوم اعتراضش در اين جمله خلاصه مي شود " وَوشُشْ نَكِر گُ خُلْ اِگِرته" (1 ) بچه ها عقب تر مي روند ،هرم آتش سوزنده تر مي شود. احمد تكه لاستيك نيم سوخته را با مهراز از ميان آتش بيرون مي كشد. رضا كه جاي خود را در ميان جمع باز كرده چشم غره مي رود .احمد مي خندد و بشكن مي زند.

گله ي لودري 

خورشيد به افق مغرب نزديكتر مي شود .ابرهاي نيم سوخته ي طلايي رنگ در آن سوي دشت دست به دست هم داده اشكال زيبايي را ترسيم كرده اند .پرنده ي جفت گم كرده اي بر كنگره ي  حصار  شاهي سرگرداني غمبار خود را  فرياد مي زند.

" گله ، امروز از راه زرگر آباد مي آيد." اين را شمس علي مي گويد و  تكرار مي كند. محمد جعفر سرش را به نشانه ي نفي تكان مي دهد. مهدي به حمايت از شمس علي مدعي مي شود كه آبشخور امروز گله مزرعه ي حاج عبدالله بوده است . محمد جعفر آستينش را به بيني كشيده فرياد مي زند "دروغ ، دروغ" . لحظه اي سكوت مي كند . لحنش ملايم تر مي شود و در حالي كه با انگشت تپه ي پوشيده از سنگ هاي براق داش (2)  زير پاي اتاقك ايلياتي (3) را نشان مي دهد مي گويد...

----------------------------------------------------------------------------------------- 

(1) آتش را به هم مزن ،خاكستر مي شود.

(2) "داش " سر باره هاي سرب را گويند.

(3) اتاقكي خشتي با سقف گنبدي بود  كه در محل فعلي كشتارگاه قرار داشت .

+ نوشته شده توسط محمدعلی ابراهیمی انارکی در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 و ساعت 18:57 |
2

اينجا و آنجا چوب و چيور (chiver) مانده از خروارهاي درمنه اي كه خاركن ها هر روز از بيابان مي آورند را بر مي چينند و در كنار حصار شاهي در پناه دروازه ي محمد حسن  روي هم تلمبار مي كنند و منتظر مي مانند تا رضا كه پدرش چپقي است و او هميشه يك قوطي كبريت پدرش را با رو كش فلزي كش رفته در جيب دارد، از راه برسد و آتشي بيفروزد و همه را گرم كند . رضا،از بريده هاي كهنه لاستيك ها هم نمي گذرد. به بويناك بودن و دود آزاردهنده اش كاري ندارد، سوختنش را خوش دارد و اشكي كه از چشمانش بر اثر اين سياه دود سراريز مي شود را نشانه ي برتري در گروه مي داند. هر تازه واردي كه بخواهد به گروه بپيوندد با عبارت "ايشُ چولووي جِم كِر"  سرگروه كه چوب بلندي جهت جمع و جور كردن آتش در دست دارد رو به رو مي شود. سرگروه، ثابت نيست ،امروز ،ابوالقاسم است و فردا ، عبدالرحيم . امتيازي هم ندارد، تنها از جمع كردن تراشه چوب ها اگر عرضه داشته باشد معاف است.گاهي يكي از بچه ها به بهانه ي  كمك به ردكردن خر و خروار از دروازه، چند بوته ي درمنه را دور از چشم خاركن از ميان خروار مي كشد و آتش را پربارتر مي كند. هيزم، گاه تر است و گاه خشك. اگر تر باشد دود مي كند. دودي خاكستري رنگ كه با وزش باد به هم مي پيچد و بچه ها را مجبور مي كند تا چشمانشان را ببندند و از آتش فاصله بگيرند. غلام كه بزرگتر است و پرنفس تر در آن مي دمد . حريف نيست. به كمكش مي روند، عباس و احمد، فوت پشت سر فوت، آب از چشمانشان سرازير مي شود ، با پشت دست و آستين پيراهنشان آن را مي خشكانند و به فوت كردن  در آتش ادامه مي دهند تا بگيرد و زبانه كشد و گرمايش  بر و بشنشان را نوازش دهد. يكي دو نفر به سرفه مي افتند.، خشك و زنگدار، انگار دو ورق حلبي آب ديده رابر هم مي كشند. گرمي آتش زنان و مرداني را كه منتظر رسيدن گله ي لودري هستند وسوسه مي كند. ناخوانده به جمعشان ملحق مي شوند. دايره، بزرگتر و بزرگتر مي شود. رضا و باقر كه ريز نقش ترند با فشار جمعيت از دور خارج مي شوند. نه غرغرشان راه به جايي دارد و نه بيداد سرگروهشان. نرگس خاتون كه به پيشواز تنها گوسفندش آمده شاهد ماجراست  زبان به اعتراض مي گشايد " خوبُ خوبُ شيما جي! وَچاتني بِر كَه ، ديوِشني گُم زيوونا چولووي جِم كَرته" ( خوبه  خوبه  شما هم!  بچه ها را بيرون كرديد زبان بسته ها اينقدر هيزم جمع كرده بودند) كسي به حرفش توجهي نمي كند ، زور هميشه سر است و زورمند بر گرده ي ضعيف سوار.

-------------------------------------------------------------------------------------

انبوه درمنه ي فشرده شده و بسته شده با رسن را كه بر گرده ي الاغ نهند خروار گويند.    

+ نوشته شده توسط محمدعلی ابراهیمی انارکی در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 و ساعت 0:59 |
  1                                فصل اول 

كودكي و شور و حالش

در پسينگاه عمر ايستاده ايم، استوار و كشيده قامت، نه، كه تا شده و تكيده. پيش رويمان هفتاد-هشتادسال عمر، قد بر افراشته و ما، دوان دوان، در زواياي روشن و تاريكش، آهنگ بازگشت به گذشته را داريم. با همراهانمان ، همان دوستان دوران كودكي و نوجواني. همان ها كه با ما بر سر يك نيمكت مي نشستند و در يك صف روانه ي خانه مي شدند و اينك ، با عينك و سمعك و با موي سپيد و قامت خميده، گروهي رهروان همان كوچه هاي پر پيچ و خم نارُسّينه اند و گروهي ديگر، اگر از فيض ديدن طلوع هر روزه ي خورشيد محروم نشده باشند در گوشه و كنار اين مرز و بوم و فراتر از آن، نفسي مي كشند و قدمي بر مي دارند. شمس علي، عباس علي، خسرو، احمد، باقر، ابوالقاسم، عبدالرحيم، غلام حسين، محمد جعفر، محمد علي ، مهدي، رضا، حميد و چند تن ديگر كه از ذهن رفته اند و در دل مانده اند از اين دسته اند.

هنوز جز تعدادي انگشت شمار، مدرسه  رو نشده ايم. كودكستان هم نمي رويم كه اسمش را هم نشنيده ايم. مكتبمان همان مكتب ملا ابوالحسن است كه در سال 1309 خورشيدي به مدرسه تبديل شد. نامش را "دبستان فرخي" گذاشتند .پسرانه است و شش كلاسه. پيش از اين بهداري اداره ي معادن بود.مهندسان آلماني كه از انارك رفتند و معادن بي رونق شد بهداري را مدرسه كردند.دبستان دخترانه ي "ايران" ديوار به ديوار مدرسه ي فرخي است كه آن هم ضميمه ي بهداري بود همين وبس.

درازي روز را در كوچه ها و كوچه باغ ها و يكي دو ميدان كه در سر و ته آبادي است به بازي و شيطنت طي مي كنيم. برهنه پا و بي اعتنا به خاري كه اگر در پا خلد آسان بر مي آيد . فصل ، فصل پاييز است ،پاييز دل انگيز، پاييز زيبا، چيزي از بهار كم ندارد و ماه ، ماه آذر است و نفس هوا سرد و شهاب خورشيد بي رمق. بچه ها كه تاب ماندن در خانه را ندارند و عرصه ي جست و خيز كودكانه شان دشتي بيكرانه است از حصار شاهي تا "بيدچاه " و "درنجيل" ، يك يك از راه مي رسند .پاتوق ، پشت حصار است ،روي تپه ي خاكستري كه نانوايان خانگي"نرگس" و "فردوس" و "خانم جان " روي هم انباشته اند. رو به خورشيد مغرب رو به ديوار مي ايستند و دستان كبره بسته شان را كه ترك خورده و باريكه اي خون بر آن ماسيده با بخار دهان گرم مي كنند. كلاه گوشي دست بافشان را كه از كرك شتر يا پشم گوسفند بافته شده تا روي گوش ها كه از سرما كبود شده پايين مي كشندو پاپوششان را كه گيوه ي ملكي است و از لنجه اش شست پايشان بيرون زده بر سر آتش مي گيرند تا كرخت نشود. هنوز تا امدن گله ي لودري اين نشان زيباي همبستگي و همدلي ، اين تنها راه تأمين خورشت خانواده وقت باقي است. پس دست به كار مي شوند...


+ نوشته شده توسط محمدعلی ابراهیمی انارکی در جمعه یازدهم فروردین 1391 و ساعت 21:57 |