گله ي لودري -قسمت پانزدهم
از كله جوش غافل نبود به خصوص در زمستان و در سرماخوردگي. دور تا دور اتاقش زنبيل و دولنده آويزان بود با گل و گياهان بيابان ، هركدام به رنگي و بويي و طعمي. دريكي زيره ي كوهي ، در يكي ماش صحرايي، در يكي قدومه ، در يكي شكر تيغالّ در يكي اسپند و در يكي انغوزه كه هر كدام درمان دردي بودند. گوسفندان را هم به رنگ و برش گوش مي شناخت. بز گازر از دختر جعفر بود و بز منگوله گوش از حاج حسن. به صحرا رفتنش هر روز صبح دقايقي پس از سر زدن آفتاب بود و برگشتنش قبل از اذان مغرب. گله را آرام از جا مي كند تا اگر گوسفند وامانده اي در راه باشد به گله برسد. كم اتفاق مي افتاد كه گله اش بُر بخورد يادر كلوت هاي تو در تو گم شود.اگر چنين مي شد خواب به چشمانش نمي آمد.توانمندي خودش را در شباني باور داشت با اين حال جانب احتياط را همواره رعايت مي كرد. اين احساس وظيفه از جواني با تار و پود وجودش پيوند خورده و در پيري به حد وسواس رسيده بود.
صبح روز سوم مختصر خميري را كه در كاسه سفالي فراهم اورده بوددر سفره انداخته چند پكين آرد در اطرافش ريخت و در توبره گذاشت و گله را به سمت "پيوك " هدايت كرد . دو ساعت مانده به ظهر كنار كال " كُمزه دُزّو " آتشي افروخت ،خمير ور آمده را در سفره چرخي داد و ميان هر دو دست گرفته در دل ريگ داغ مخلوط با آتش و خاكستر رها كرد و رويش را با پوشال آتش پوشانيد. كتري صحرايي دود گرفته اش را از آب مشك گره خورده به پند چرمي خرجين پركرده پَر آتش گذاشت و تن به ديواره ي اُريب رودخانه كه قد آدمي را اندازه بود سپرد. گرماي ملايم نيمروز در آن پناه آفتابي خستگي راه را كه در گُرم پاهايش بيشتر احساس مي شد رفته رفته تحليل برد. پلك هاي روي هم افتاده ي چشمانش ناتوان از گشوده شدن،خواب آرامبخشي را نويد مي داد. وه كه چه آرامشي نهفته است در يك چنين خفتن با شكوهي. بستر،شن رودخانه. بالش ،پاي افزار وصله پينه شده.موسيقي ،ساز جوش آمدن آب كتري بر آتش و ترنم زنگ گاه به گاه گوسفندان بر سينه ي دشتي بيكران و خاموش. باقر در آرامش مطلق سنگيني تن را به خوابي سبك سپرد. چرا كه خواب چوپان ساعت مشخصي ندارد. سنگيني ندارد . اندك است. ابر بهارگونه، مي آيد و مي رود. در ديرپايي خواب چوپان ، هر اتفاقي ممكن است روي دهد. رفتن گله، حمله ي گرگ و بر خوردن گوسفندان. هر كدام از اين موارد كه باشد چوپان را به درد سر مي اندازد.
صداي پارس "خالي " از دنباله ي آخرين بيله گوسفندان خوابيده در كنار بوته هاي پرشم و تياله ي رودخانه ، خواب را از چشمان باقر ربود. با تأني چوبدستي اش را عمود تنه كرده نيم خيز شد. تيغه ي دست را روي پيشاني سايه انداز كردو به سينه ي بيابان كه پيچ و خم جاده از ميان آن چون كج ماري مي گذشت نگريست . پياده اي سبكبار با كندي پيچ و تاب جاده را مي پيمود. باقر نگاهش را از او باز گرفت. جمله اي را در گلو جويده و قورت داد:
هِر كي شِوا بُو ، يك اُو وَخارتي بي اِرَسه."
خميازه اي كشيد و به سراغ آتش رفت...
کلیه ی آثار منظوم و منثور این وبلاگ متعلق به این جانب است . استفاده از آن با ذکر منبع ،بلامانع می باشد. ابراهیمی انارکی (کویر)