ترنم پياله زنگ ها   4

" من خودم امروز باقر را ديدم كه گوسفندان را به طرف اسماعيلان مي برد ." 

مهدي كوتاه نمي آيد  "پس اين گله ي سلمان بوده."

بچه ها مي زنند زير خنده. 

غلام حسين  پنهاني تخمه ي آفتابگردان مي خورد. عباس علي كنارش ايستاده و آهسته به شانه اش مي زند " تانِم يَك دُنُش ." (1)

جمله اش را آهسته ادا مي كند ،مي خواهد ديگران بو نبرند. اما غلام حسين يا متوجه نمي شود يا محلي نمي گذارد. عباس علي كه از كم محلي غلام حسين لجش مي گيرد صدايش را بلند تر مي كند "خُي تويي يا ." (2)  

و بي معطلي دست در جيب او مي برد تا سهمش را بردارد. غلام حسين مچش را مي گيرد و به شدت فشار مي دهد.خسرو تماشاگر صحنه است. او كلاس دوم را مي خواند ، درسش نمونه است و رفتارش هم. "شيدِ دوتاش" (3) خسرو مي گويد. 

صداي زنگ چند گوسفند جلو دار و  پيدا شدن چند ميش تازه زاييده ار كنار برج، بچه ها را جا كن مي كند.مرد وزن ، كوچك و بزرگ به طرف گله هجوم مي برند. بزهاي بومي راه به آغل خود مي برند و به دو براي خوردن كاه تليت مخلوط با آرد جو وارد دروازه مي شوند. اما، آنها كه غريبند اگر صاحبانشان به سراغشان نيايند وا مي مانند. براي شناخت بهتر حيوان شاخش را با گِل سور رنگ مي كنند. يا بر پشتش پارچه اي مي دوزند و نام صاحبش را بر آن مي نويسند. با اين حال ، هميشه چند بز جوان ناآشنا در كوچه ها سرگردانند. قبل از تاريكي شب صاحبانشان ردشان را مي گيرند بچه ها جار مي زنند " كي يَك بز زيياتيش يا كَرته  هُي." (4) 

يكي از آنها غلام حسين است .عباس علي به كمكش مي رود و بز گمشده را در محله ي قافله گاه پيدا مي كنند.

-----------------------------------------------------------------------------------------

1-ببينم چند تا دونه شا                      (2)با تو هستم

(3) به او بده چند تا دونه                   (4)كي بز اضافي  نگهداشته  

ترنم پياله زنگ ها

3

احمد مهراز را كه همان چوب بلند با شد از سرگروه مي گيرد و آتش را به هم مي زند. خسرو اين را خوش ندارد ، اعتراض مي كند و  مهراز را از او مي گيرد. مفهوم اعتراضش در اين جمله خلاصه مي شود " وَوشُشْ نَكِر گُ خُلْ اِگِرته" (1 ) بچه ها عقب تر مي روند ،هرم آتش سوزنده تر مي شود. احمد تكه لاستيك نيم سوخته را با مهراز از ميان آتش بيرون مي كشد. رضا كه جاي خود را در ميان جمع باز كرده چشم غره مي رود .احمد مي خندد و بشكن مي زند.

گله ي لودري 

خورشيد به افق مغرب نزديكتر شده یود.ابرهاي نيم سوخته ي طلايي رنگ در آن سوي دشت در هم ریخته اشكال زيبايي را ترسيم كرده بودند .پرنده ي جفت گم كرده اي بر كنگره ي  حصار  شاهي سرگرداني غمبار خود را  فرياد مي زد.

" گله ، امروز از راه زرگر آباد مي آيد." اين را شمس علي گفت  و  تكرار كرد. محمد جعفر سرش را به نشانه ي نفي تكان داد. مهدي به حمايت از شمس علي مدعي  شد كه آبشخور امروز گله مزرعه ي حاج عبدالله بوده است . محمد جعفر آستينش را به بيني كشيده فرياد  زد "دروغ ، دروغ" و به سرفه افتاد .نفس را که چاق کرد لحنش ملايم تر  شد و در حالي كه با انگشت تپه ي پوشيده از سنگ هاي براق داش (2)  زير پاي اتاقك ايلياتي (3) را نشان مي داد  گفت..

----------------------------------------------------------------------------------------- 

(1) آتش را به هم مزن ،خاكستر مي شود.

(2) "داش " سر باره هاي سرب را گويند.

(3) اتاقكي خشتي با سقف گنبدي بود  كه در محل فعلي كشتارگاه قرار داشت .

ترنم پياله زنگ ها

2

اينجا و آنجا چوب و چيور (chiver) مانده از خروارهاي درمنه اي كه خاركن ها هر روز از بيابان مي آورند را بر مي چينند و در كنار حصار شاهي در پناه دروازه ي محمد حسن  روي هم تلمبار مي كنند و منتظر مي مانند تا رضا كه پدرش چپقي است و او هميشه يك قوطي كبريت پدرش را با رو كش فلزي كش رفته در جيب دارد، از راه برسد و آتشي بيفروزد و همه را گرم كند . رضا،از بريده هاي كهنه لاستيك ها هم نمي گذرد. به بويناك بودن و دود آزاردهنده اش كاري ندارد، سوختنش را خوش دارد و اشكي كه از چشمانش بر اثر اين سياه دود سراريز مي شود را نشانه ي برتري در گروه مي داند. هر تازه واردي كه بخواهد به گروه بپيوندد با عبارت "ايشُ چولووي جِم كِر"  سرگروه كه چوب بلندي جهت جمع و جور كردن آتش در دست دارد رو به رو مي شود. سرگروه، ثابت نيست ،امروز ،ابوالقاسم است و فردا ، عبدالرحيم . امتيازي هم ندارد، تنها از جمع كردن تراشه چوب ها اگر عرضه داشته باشد معاف است.گاهي يكي از بچه ها به بهانه ي  كمك به ردكردن خر و خروار از دروازه، چند بوته ي درمنه را دور از چشم خاركن از ميان خروار مي كشد و آتش را پربارتر مي كند. هيزم، گاه تر است و گاه خشك. اگر تر باشد دود مي كند. دودي خاكستري رنگ كه با وزش باد به هم مي پيچد و بچه ها را مجبور مي كند تا چشمانشان را ببندند و از آتش فاصله بگيرند. غلام كه بزرگتر است و پرنفس تر در آن مي دمد . حريف نيست. به كمكش مي روند، عباس و احمد، فوت پشت سر فوت، آب از چشمانشان سرازير مي شود ، با پشت دست و آستين پيراهنشان آن را مي خشكانند و به فوت كردن  در آتش ادامه مي دهند تا بگيرد و زبانه كشد و گرمايش  بر و بشنشان را نوازش دهد. يكي دو نفر به سرفه مي افتند.، خشك و زنگدار، انگار دو ورق حلبي آب ديده رابر هم مي كشند. گرمي آتش زنان و مرداني را كه منتظر رسيدن گله ي لودري هستند وسوسه مي كند. ناخوانده به جمعشان ملحق مي شوند. دايره، بزرگتر و بزرگتر مي شود. رضا و باقر كه ريز نقش ترند با فشار جمعيت از دور خارج مي شوند. نه غرغرشان راه به جايي دارد و نه بيداد سرگروهشان. نرگس خاتون كه به پيشواز تنها گوسفندش آمده شاهد ماجراست  زبان به اعتراض مي گشايد " خوبُ خوبُ شيما جي! وَچاتني بِر كَه ، ديوِشني گُم زيوونا چولووي جِم كَرته" ( خوبه  خوبه  شما هم!  بچه ها را بيرون كرديد زبان بسته ها اينقدر هيزم جمع كرده بودند) كسي به حرفش توجهي نمي كند ، زور هميشه سر است و زورمند بر گرده ي ضعيف سوار.

-------------------------------------------------------------------------------------

انبوه درمنه ي فشرده شده و بسته شده با رسن را كه بر گرده ي الاغ نهند خروار گويند.    

ترنم پياله زنگ ها

  1                                فصل اول 

كودكي و شور و حالش

در پسينگاه عمر ايستاده ايم، استوار و كشيده قامت، نه، كه تا شده و تكيده. پيش رويمان هفتاد-هشتادسال عمر، قد بر افراشته و ما، دوان دوان، در زواياي روشن و تاريكش، آهنگ بازگشت به گذشته را داريم. با همراهانمان ، همان دوستان دوران كودكي و نوجواني. همان ها كه با ما بر سر يك نيمكت مي نشستند و در يك صف روانه ي خانه مي شدند و اينك ، با عينك و سمعك و با موي سپيد و قامت خميده، گروهي رهروان همان كوچه هاي پر پيچ و خم نارُسّينه اند و گروهي ديگر، اگر از فيض ديدن طلوع هر روزه ي خورشيد محروم نشده باشند در گوشه و كنار اين مرز و بوم و فراتر از آن، نفسي مي كشند و قدمي بر مي دارند. شمس علي، عباس علي، خسرو، احمد، باقر، ابوالقاسم، عبدالرحيم، غلام حسين، محمد جعفر، محمد علي ، مهدي، رضا، حميد و چند تن ديگر كه از ذهن رفته اند و در دل مانده اند از اين دسته اند.

هنوز جز تعدادي انگشت شمار، مدرسه  رو نشده ايم. كودكستان هم نمي رويم كه اسمش را هم نشنيده ايم. مكتبمان همان مكتب ملا ابوالحسن است كه در سال 1309 خورشيدي به مدرسه تبديل شد. نامش را "دبستان فرخي" گذاشتند .پسرانه است و شش كلاسه. پيش از اين بهداري اداره ي معادن بود.مهندسان آلماني كه از انارك رفتند و معادن بي رونق شد بهداري را مدرسه كردند.دبستان دخترانه ي "ايران" ديوار به ديوار مدرسه ي فرخي است كه آن هم ضميمه ي بهداري بود همين وبس.

درازي روز را در كوچه ها و كوچه باغ ها و يكي دو ميدان كه در سر و ته آبادي است به بازي و شيطنت طي مي كنيم. برهنه پا و بي اعتنا به خاري كه اگر در پا خلد آسان بر مي آيد . فصل ، فصل پاييز است ،پاييز دل انگيز، پاييز زيبا، چيزي از بهار كم ندارد و ماه ، ماه آذر است و نفس هوا سرد و شهاب خورشيد بي رمق. بچه ها كه تاب ماندن در خانه را ندارند و عرصه ي جست و خيز كودكانه شان دشتي بيكرانه است از حصار شاهي تا "بيدچاه " و "درنجيل" ، يك يك از راه مي رسند .پاتوق ، پشت حصار است ،روي تپه ي خاكستري كه نانوايان خانگي"نرگس" و "فردوس" و "خانم جان " روي هم انباشته اند. رو به خورشيد مغرب رو به ديوار مي ايستند و دستان كبره بسته شان را كه ترك خورده و باريكه اي خون بر آن ماسيده با بخار دهان گرم مي كنند. كلاه گوشي دست بافشان را كه از كرك شتر يا پشم گوسفند بافته شده تا روي گوش ها كه از سرما كبود شده پايين مي كشندو پاپوششان را كه گيوه ي ملكي است و از لنجه اش شست پايشان بيرون زده بر سر آتش مي گيرند تا كرخت نشود. هنوز تا امدن گله ي لودري اين نشان زيباي همبستگي و همدلي ، اين تنها راه تأمين خورشت خانواده وقت باقي است. پس دست به كار مي شوند...