هان اي انارك...

هان اي انارك

اي دشت غم گرفته ي دروازه ي كوير

اي باغ هاي سوخته از جهل اهرمن

اي آفتاب بي رمق فصل زمهرير

اي آسمان ابري بي بارش بهار

اي دشت سنگلاخي بي رويش گياه

اي كوچه هاي خلوت افتاده در غبار

اي مانده ي حصار شرف بر ستيغ كوه

 اي سر زمين نايب علي ها و صدرها 

اي برج غم گرفته ي خوابيده در سكوت

اي مظهر مقاومت شهر بي دفاع

اي مهد اتفاق

در سوگ جانگداز عزيزان رفته ات

آرام گريه كن

بگذار در رطوبت اشكي كه ديده ات

مي ريزد از تاثر خاطر به روي خاك 

گلبوته هاي زندگيت بارور شود

مگذار لحظه اي

روح خبيث دشمن سوگند خورده ات

از هق هق گريستنت با خبر شود

اي سرزمين تشنه ي افتاده در كوير

اي مظهر تلاش

در سوگ جانگداز تو تنها گريستن

تسكين خاطر است

هان اي انارك اي همه زيبايي و نشاط

ديگر

بر اوج آسمان بلندت عقاب ها

از صبح تا به شام 

در پاسداري از شرفت دم نمي زنند

ديگر

داروغه هاي پير و جلودار كاروان

شب چون شود به مأمن خود سر نمي زنند

اينك

زين باد مهلكي كه به بشن تو مي خورد

گنداب هاي مرده پديدار مي شود

با هر تكان ساده كه گنداب مي خورد

يك بوستان شكوفه علف زار مي شود

هان اي نگين روشن و باارزش كوير

ديدم به چشم خويش كدر گشتنت و ليك

هر گز غروب عمر تو باور نمي كنم

نفرين به دستهاي پليدي كه روز و شب

مابين خاك پاك تو و دوستدار تو

فرسنگ ها فاصله ايجاد مي كند

هان اي انارك اي همه تكريم و افتخار

خواهم دوباره باغ دلت غرق گل شود

گل هاي با طراوت و گل هاي رنگ رنگ

خواهم كه روي كنگره هاي حصار تو

وقتي پرنده اي بنشيند به اشتياق

آواز شادمانه ي خود را ز روي شوق

در گوش جان اهل محبت فرو كند

زيباست زندگاني اگر نيك بنگري

مگذار چينه هاي گلينت سپيده را

بعد از شبي نخفتن و در خود گريستن

در رنگ نقره گون سحر جستجو كند 

 لعنت بر آن تفاهم آلوده با فريب

نفرين بر آن تفكر پيچيده در گناه

   

گلزار عشق 8

گه غزل های بلند حافظم

نکته های دلپسند حافظم

ای دوچشمت چشمه ی مهر و وفا

ای دلت دریایی از لطف و صفا

ماه را در روی ماهت دیده ام

شور هستی در نگاهت دیده ام

حرف دل را می رند چشمان تو

هر زمان دل می شود مهمان تو

ای بسا تا صبحدم بنشستنم

ای بسا کاهیدن از جان و تنم

دوش می دیدم به خوابت تا سحر

تا سحر بودم ز حالم بی خبر

خرمن گل هم زبانم گشته بود

بوی سنبل میهمانم گشته بود

با نسیمی زلف او در تاب شد

چشم او با بوسه ای در خواب شد

آن شب از اقبال من مهتاب بود

چشم بینای فلک در خواب بود

کهکشان شیرگون در آسمان

رود شیری کرده در هر سو روان

گلزار عشق 7

شهد شعرم باش و در معنا نشین

هرکجا بنشانمت آنجا نشین

بیقراری چون مرا آرام کن

کام شیرین باش و شیرین کام کن

گر به بستانت ببینم یک زمان

تنگ آغوشت بگیرم همچو جان

سر به دامانت نهم دیوانه وار

شاخه ای از گل بگیرم در کنار

غنچه هایش را پیاپی بو کنم

مست بویش چون شوم هوهو کنم

بوی سنبل می کند دیوانه ام

گر بپیچد در حریم خانه ام

این چه زیبایست کاندر ذات اوست

این چه شکل و این چه رنگ و این چه بوست

جان و تن را می برد تا بیکران

می برد جان را ز تن ، تن را ز جان

نوگل زیبای ارزشمند من

نازنینم ،غنچه ی دلبند من

سرو سبز مرغزار سینه ام

بی غل و بی غش تر از آیینه ام

ای گهی مهتاب و گه خورشید من

ای گهی پروین و گه ناهید من

گاه چنگ و گه نی و گه عود من

گه رباب و گاه گاهی عود من

گلزار عشق 6

خوش نشین سایه ی گل گشته ای

همدم و همراز بلبل گشته ای

چون مرا کردی اسیر خویشتن

حالتم دریاب ای سیمین بدن

خاطرم را با تبسم شاد کن

روح را از بند غم آزادکن

زلف را آشفته کن چون دلبران

از گلاب چهره بر زلفت فشان

آنچه در من نیست در من هست کن

از نگاهت چون منی را مست کن

گر به باغستان درآیی جمعه ها

می توانی دید یک دنیا صفا

جمعه در گلزار غوغا می شود

غنچه ها بر شاخه ها وا می شود

می نشیند ژاله چون بر برگ گل

بوی سنبل می دهد هر برگ گل

همدم زیبای چندین ساله ام

غنچه ی نشکفته ی الاله ام

آتشی در خرمن جانم فکن

در درون خود به زندانم فکن

خنده کن تا می توانی خنده کن

گریه را با خنده ات شرمنده کن

گلزاز عشق 5

سالها بگذشت و اندر بوستان

بارها تکرار شد این داستان

پیر صاحبدل به الفت خو گرفت

انس با گفتار آن مه رو گرفت

وآن کمان ابرو که سروی ناز بود

دلفریب وخوش بر و طناز بود

رفت و روزی چند پیدایش نبود

بود گلدان گل سرجایش نبود

پیر صاحب فکرت ذوق آفرین

نیم روزی خسته و اندوهگین

آگه از تدبیر و رای سرنوشت

بر درختی این مضامین را نوشت

ای گل زیبای باغ زندگی

 کاشتی در دل نهال بندگی

با تو از هجران سخن گفتن خطاست

گرخطایی می رود تقصیر ماست

شوق دیدار تو دارم روز و شب

با تو بودن گشته کارم روز و شب

باغبان را پاک جادو کرده ای

سحر با چشم سخن گو کرده ای

بقیه دارد.

باز  مرداد آمد

باز مرداد آمد

چشمه ها خشکیدند

از دل خاک دگر سبزه نرست

بر سر شاخ دگر غنچه نماند

یاس بر شاخه ز گرما خشکید

اطلسی اول مرداد فسرد

گل شب بو شب عید

سال را بدرقه کرد

ارغوان بی تشویش

در نماشای بهار 

بر سر راه نشسنت

گل گیلاس نیاورد دوام

باغبان بیل به یک سوی نهاد

باغبان را مگذارید که در بر بندد

بوستان بی گل نیست

گل نرگس هوس باز شکفتن دارد

گل نرگس خوشبوست

گل نرگس زیباست 

باز مرداد آمد

گریه ی ابر گذشت

غرش رعد دگر مایه دلگرمی نیست

آسمان خنده ندارد بر لب

ابر چون شان شود در مغرب

نرم نرمک به هم آمیخته و می سوزد

رود سرگشته دگر راه به جایی نبرد

که دگر آبی نیست

برف ها آب شدند

داس در گندم زار ، از تکاپو افتاد

کیسه ها یک به یک از دانه ی گندم پر شد

باغبان دیده به ره دوخته در سایه نشست

چهره ی باغ اگر او برود

باز مانند خزان می گردد

پس بگویید نبندد در را

که در این باغ هنوز

بوی گل می شنوم

گل نرگس هوس باز شکفتن دارد

گل نرگس خوشبوست

گل نرگس زیباست