خوش نشین سایه ی گل گشته ای

همدم و همراز بلبل گشته ای

چون مرا کردی اسیر خویشتن

حالتم دریاب ای سیمین بدن

خاطرم را با تبسم شاد کن

روح را از بند غم آزادکن

زلف را آشفته کن چون دلبران

از گلاب چهره بر زلفت فشان

آنچه در من نیست در من هست کن

از نگاهت چون منی را مست کن

گر به باغستان درآیی جمعه ها

می توانی دید یک دنیا صفا

جمعه در گلزار غوغا می شود

غنچه ها بر شاخه ها وا می شود

می نشیند ژاله چون بر برگ گل

بوی سنبل می دهد هر برگ گل

همدم زیبای چندین ساله ام

غنچه ی نشکفته ی الاله ام

آتشی در خرمن جانم فکن

در درون خود به زندانم فکن

خنده کن تا می توانی خنده کن

گریه را با خنده ات شرمنده کن