گلزار عشق 4

جستجو گر ساعتی در باغ شد      

لاله را  بــر دل هــزاران داغ شد

نقشی از گلشن سوی نقاش برد

کاستی ها را یــکایک بــر شمــرد

از درخت و سبزه تا خاک و چمن

از نـهال اطــلسی تــا نــستـرن

کاین چرا سرخ است و آن یک گشته زرد؟

وین چرا گرم است و آن یک گشته سرد؟

راهرو را سنگ گر چینی نبود
این همه اسباب بدبینی نبود

از چه رو دیوارها آجر نماست؟

طاق انباری ز تیرآهن چراست؟

پشت آن دیــوار زیــر آن گــذر

مرغ ماشینی چه میخواهد دگر

زین نمط بسیار با آن پیر گفت

بیشتر می گفت و کمتر می شنفت

یا دلش می خواست کمتر بشنود

یا اگر شد روز دیگر بشنود

وقت رفتن پیر خوش کردار را

در حقیقت مالک گلزار را

بار دیگر وعده دیدار داد

وعده دیدار در گلزار داد

گلزار عشق 3

روز و شب می گفت کای گردشگران

ای  گــرفتــاران  و  ای  دلخــستــگان

گــر بــه بــاغ  آیــید  دل وا می شــود

شـور  و شـوق رفـته پـیدا  می شـود

جــلــوه ی  مــهــتاب  را  پــیدا کــنید

هــمچــو  ماهـی  آب  را  پــیدا کــنید

مـاه  فــروردیــن  زمــین خــرم شــود

خــوشتــر از هــر نــوبتی عالــم شود

بــعد  از  آن  در  مــوسم اردیــبهشت

می شــود دامان صحــرا چـون بهشت

چــون شــود خــرداد محشر می شود

شاخه ها از چینه ها ســر می شــود

ایـــن ، پـــیام  بــاغــبان  بــاغ  بــــود

اهل  دل  را  حکم  یک  ابــلاغ  بـــود

عصــر روزی نــیمــه ی  اردیــبهشت

ماه طلعــت دختــری نیکــو سـرشت

آمد  و  بــی  وقــفه  با  آن  باغــبان

در  کــــنار تــک  درخــت  ارغــــوان

اول  از  گــل قــصه  را  آغــاز  کــرد

وآنگه  از  گلشن سخن ها ساز کرد 

گلزار عشق 2

دوست   دارد بــاغــبان  گــلــزار  را

هــر چه  در باغ است حــتی خار را

راستی زین باغ گل چیدن خطاست

زانکه عطرش دردمندان را شفاست

غنچه بر شاخ است آن را مشکنید

شاخه های  ارغــوان  را  مشکنید

خوش بــود در سایه ء گـل زیستن

خوش بــود با بــوی سنبل زیستن

می تــوان با بـرگ گل دمساز شد

همنشین شد همدل و همراز شد

می تــوان بــویید گل را می تــوان

لیک بهتــر نیست کانــدر بـوستان

واگــذاریــمش  کــه  طــنازی کند

بــلبل آید بــر ســرش بــازی کند

 

گلزار عشق 2

امثال و اصطلاحات 2

اَویسَش وِرمَشتَوُ = آماده ی انجام کار است

آفتاوُ ش زَردُ = اواخر عمر اوست

آتَش وِ پا کَرت = آشوب به پا کردن

اَجِل دُوری سِرُش اِگِرته = بیم هلاکش می رود

اَخ و تُف کَرت = تنفر خود را از چیزی نشان دادن

از اُو وُ گِل بِرُمِی = به کمال رسیدن

از اسپ تِگ یُمی یه  وِ ری خِر نیگیشته = از عزت به ذلت افتاده

از جَلاو یکی بِرُمِی =کسی را تحویل گرفتن 

آخِر نداره = سرانجام خوشی ندارد

آخِر پیری = عزت عمری خوشنام زیستن را گرو  کاری سخیف نهادن

گلزار عشق

مدتی زین پیشتر در شهـر ما

بـود گلــزاری بــه غایت باصفا

خرم و سرسبز چـون باغ نظر

بلکه از باغ نظــر هم سبز تـر

با درخــتانی بــه هم آمـیخـته

کزدو سوشان چتر گل آویخته

ســرو کــوهی در کــنار نارون

پنجه ها افکنده بـر روی چمن

بـید مجنون سایه بانی کــرده ساز

ســر فـــرود آورده  پای  ســرو نـاز

سمت خورشیدش یکی دریای گل

خــرمن  گـل  ریــخته  در  پای گـل

جا بــه جا  زنــبـیـل  گــل  آویــخته

دور  هـــر  زنـبـیـل  ارزن  ریــخــته

گــرد آن ها  مــرغــکانـی رنگ رنگ

دانـه می چیدند دور از خـوف سنگ

بـاغـــبان  پـیــر  آن  بـاغ  بـهـشت

روی برگ لاله هرشب می نوشت...

ادامه دارد.

 

انتظار

                  انتظار (به مناسبت روز مادر)

شب مانده بود در پس دیــوارهای شهر   

گویی خیال آمدن از ره به ســر نداشت

از آسمان مغــرب  آن گــوشه از کـویــر 

خورشید رفته بود و طبیعت خبر نداشت

پس مانده های ابر در آن لحظه از غروب

چــون پنبه در تنــور افق دود می شدند

انــوار  زرد  و  بـی  رمـق گــوی آتشین

از جای  بــرنخاسته  نابــود  می شدند

تکبیـر گــوی پـیر قــویدل ز کار خــویش

بــر بام خانه منتظــر شب نشسته بود

گلـــواژه هــای  معـــرفت  آفــــریــدگار

دیوار دل شکسته و بر لب نشسته بود

خفاش های گــرسنه انــدر پـی شکار

با شب برای گردش خود چانه می زدند

بالای  بــرج  شهــر  عــقابان  تیــز بال

سنگ غروب را به سر و شانه می زدند

مهتاب چون عـروس فـرورفته در حـریـر

چشم انتظار بر سر دلدل  نشسته بود (۱)

چوپان خسته، خسته تر از روز های پیش

با دیگ شیـر بـر در آغـل نشسته بـود

شب ،پشت چینه های گلی  انتظار را

در کــوره راه  کـوفته فـریاد می کشید

بر خاک خفته گله ی بز بوی دشت را

با  اشتیاق  از  نفس  باد  می کشید

شب، مانده بــود تا نکند مادری ملـول

دست از نـظاره باز نــدارد  ز روی ماه

آخر پسر به نامه ی خود در نوشته بود

 فردا غروب وقت اذان می رسم ز راه

(۱) دلدل نام کوهی است در انارک