سالها بگذشت و اندر بوستان

بارها تکرار شد این داستان

پیر صاحبدل به الفت خو گرفت

انس با گفتار آن مه رو گرفت

وآن کمان ابرو که سروی ناز بود

دلفریب وخوش بر و طناز بود

رفت و روزی چند پیدایش نبود

بود گلدان گل سرجایش نبود

پیر صاحب فکرت ذوق آفرین

نیم روزی خسته و اندوهگین

آگه از تدبیر و رای سرنوشت

بر درختی این مضامین را نوشت

ای گل زیبای باغ زندگی

 کاشتی در دل نهال بندگی

با تو از هجران سخن گفتن خطاست

گرخطایی می رود تقصیر ماست

شوق دیدار تو دارم روز و شب

با تو بودن گشته کارم روز و شب

باغبان را پاک جادو کرده ای

سحر با چشم سخن گو کرده ای

بقیه دارد.